شعر

            غنچه خندید  ولی باغ به این خنده گریست

 

                                                   غنچه آنروز ندانست که این گریه ز چیست 

                                                         

              باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

 

                                            گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست 

      

            باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید

 

                                                 باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست

 

          باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل

 

                                          گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست 

              

         من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را

 

                                                چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست

 

       همه محکوم به مرگند چه انسان چه گیاه

 

                                                  این چنین است همه کار جهان تا باقیست 

 

       گریه ی باغ از این بود که او میدانست

 

                                                   غنچه گر گل بشود هستی از او گردد نیست

 

       رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

 

                                                    میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست

 

شعر

مفهوم واقعی زندگی، شنا برخلاف جهت رودخانه است؛ یک تلاش مداوم و مقدس برای غلبه بر تمامی ناملایمات.

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

از پاکی اشکهای خود فهمیدم .

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


- قاطعیت در زندگی یعنی جواب رد به آن چیزهایی که نمی‌دانی یا انجام آن‌ها از توان تو خارج است.

- در شادترین لحظات زندگی، از دردها و غم‌ها نیز سپاس‌گزار باشیم.

-- خبیث‌ترین مخلوق خدا را کسی بدانید که لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای برای رسیدن به سر‌منزل مقصود، دلی را دچار رنجش کند.

- قبل از مؤاخذه‌ی شیطان، خود را مؤاخذه کنیم.

- از فرهنگ لغت ذهن و اندیشه‌ی خود، واژه‌هایی چون «ولی، اما، شاید، حدس می‌زنم و...» را حذف کنیم.

- برخی خانم‌های خانه‌دار، یک‌هزارم وقتی را که در آشپزخانه می‌گذرانند، اگر صرف تربیت کودکان خود می‌کردند، قطعاً شمار ابن‌سیناها و ادیسون‌های ما، از شمار زندانیان ما بیش‌تر بود.

- هنر انسان‌بودن و انسان‌ماندن، یک هنر منحصر‌به‌فرد است.

- ریشه‌ی عشق‌های بی‌اندیشه، تنها و تنها در سرزمین ذهن‌های نادانی بارور می‌شود.
مفهوم واقعی زندگی، شنا برخلاف جهت رودخانه است؛ یک تلاش مداوم و مقدس برای غلبه بر تمامی ناملایمات.

- قاطعیت در زندگی یعنی جواب رد به آن چیزهایی که نمی‌دانی یا انجام آن‌ها از توان تو خارج است.

- در شادترین لحظات زندگی، از دردها و غم‌ها نیز سپاس‌گزار باشیم.

-- خبیث‌ترین مخلوق خدا را کسی بدانید که لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای برای رسیدن به سر‌منزل مقصود، دلی را دچار رنجش کند.

- قبل از مؤاخذه‌ی شیطان، خود را مؤاخذه کنیم.

- از فرهنگ لغت ذهن و اندیشه‌ی خود، واژه‌هایی چون «ولی، اما، شاید، حدس می‌زنم و...» را حذف کنیم.

- برخی خانم‌های خانه‌دار، یک‌هزارم وقتی را که در آشپزخانه می‌گذرانند، اگر صرف تربیت کودکان خود می‌کردند، قطعاً شمار ابن‌سیناها و ادیسون‌های ما، از شمار زندانیان ما بیش‌تر بود.

- هنر انسان‌بودن و انسان‌ماندن، یک هنر منحصر‌به‌فرد است.

- ریشه‌ی عشق‌های بی‌اندیشه، تنها و تنها در سرزمین ذهن‌های نادانی بارور می‌شود.

- شاید باورکر


 

دن آن سخت باشد اما همیشه این مرگ نیست که به سراغ ما می‌آید، گاه خود به استقبال مرگ می‌رویم.

- اگر کسی به اشتباه خود اعتراف کرد، به احترام او، از جای برخیزید و متواضعانه کلاه از سر بردارید.

- بکوشیم اگر اول نمی‌شویم، لیاقت اول‌شدن را داشته باشیم یا دست‌کم لیاقت اول‌شدن را در خود به‌وجود آوریم
- شاید باورکردن آن سخت باشد اما همیشه این مرگ نیست که به سراغ ما می‌آید، گاه خود به استقبال مرگ می‌رویم.

- اگر کسی به اشتباه خود اعتراف کرد، به احترام او، از جای برخیزید و متواضعانه کلاه از سر بردارید.

- بکوشیم اگر اول نمی‌شویم، لیاقت اول‌شدن را داشته باشیم یا دست‌کم لیاقت اول‌شدن را در خود به‌وجود آوریم.

 

شعر

یاد دارم در غروبی سرد سرد                                    می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

 داد میزد کهنه قالی میخرم                               دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم                              گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست                       عاقبت اهی کشید بغزش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست                     ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود                           اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید                         گقت افا سفره خالی می خرید

دکتر علی شریعتی

يك شبي مجنون نمازش را شكست

 بي وضو در كوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش كرده بود

 فارغ از جام الستش كرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او

  پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم كرده اي

بر صليب عشق دارم كرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي

 وندر اين بازي شكستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نكن

من كه مجنونم تو مجنونم نكن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم

 اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم

 صد قمار عشق يكجا باختم


كردمت آواره صحرا نشد

 گفتم عا قل مي شوي اما نشد

 
سوختم در حسرت يك يا ربت

 غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني

 در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
 درس عشقش بي قرارت كرده بود


مرد راهش باش تا شاهت كنم

 صد چو ليلا كشته در راهت كنم..!!

 

سعدی شیرازی

گر ماه من برافکند از رخ نقاب راگویی دو چشم جادوی عابدفریب اواول نظر ز دست برفتم عنان عقلگفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشقدعوی درست نیست گر از دست نازنینعشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیستآتش بیار و خرمن آزادگان بسوزقوم از شراب مست وز منظور بی​نصیبسعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق برقع فروهلد به جمال آفتاب رابر چشم من به سحر ببستند خواب راوان را که عقل رفت چه داند صواب رابی​حاصلست خوردن مستسقی آب راچون شربت شکر نخوری زهر ناب راهمشرکتی به خوردن و خفتن دواب راتا پادشه خراج نخواهد خراب رامن مست از او چنان که نخواهم شراب راتیر نظر بیفکند افراسیاب را

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن (حضرت مولانا)


1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهااز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیماییم و آب دیده در کنج غم خزیدهخیره کشی است ما را دارد دلی چو خارابر شاه خوبرویان واجب وفا نباشددردی است غیر مردن آن را دوا نباشددر خواب دوش پیری در کوی عشق دیدمگر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمردبس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی ترک من خراب شب گرد مبتلا کنخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کنبگزین ره سلامت ترک ره بلا کنبر آب دیده ما صد جای آسیا کنبکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کنای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کنپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کنبا دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کناز برق این زمرد هی دفع اژدها کنتاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شود (حافظ شیرازی)

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توجان ز تو جوش می​کند دل ز تو نوش می​کندخمر من و خمار من باغ من و بهار منجاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییگاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویدل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیبی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیگر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومخواب مرا ببسته​ای نقش مرا بشسته​ایگر تو نباشی یار من گشت خراب کار منبی تو نه زندگی خوشم بی​تو نه مردگی خوشمهر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی​شودگوش طرب به دست تو بی​تو به سر نمی​شودعقل خروش می​کند بی​تو به سر نمی​شودخواب من و قرار من بی​تو به سر نمی​شودآب زلال من تویی بی​تو به سر نمی​شودآن منی کجا روی بی​تو به سر نمی​شوداین همه خود تو می​کنی بی​تو به سر نمی​شودباغ ارم سقر شدی بی​تو به سر نمی​شودور بروی عدم شوم بی​تو به سر نمی​شودوز همه​ام گسسته​ای بی​تو به سر نمی​شودمونس و غمگسار من بی​تو به سر نمی​شودسر ز غم تو چون کشم بی​تو به سر نمی​شودهم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود

تا با چنین بادا(مولانا)


2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

شعر ميرزایی - وه هاری بی تین

واچــــدی نــــازارا دل خه به ردارا                 ئاخـــــو هه ژاران كه ی شا وه هـــارا 

هه تا فه له ستین چادر نشینا                                 چه می چه م داری وه هــــار مه وینا 

تا نه قشه كیشی من ئیستیعمارا                            هه راله بره یمی هه ر هه رسیش وارا 

شراخه و ره عد و به رق و وه هاری                  عه ینه ن شكه نجه و لاشه و هه ژاری 

واچدی مولوی وه هاره ن بی سه رد                       تشریف مه به ران خال خاسان په ی هه رد 

ئافه رین «صَیدی» خاسش گوفتاره ن                     «فیشته ر خه مناكیش فه سلی وه هاره ن»

ازمجموعه شاعران هورامان(میرزای هورامی)

 

 

ماموستا محمد امین میرزایی مشهور به میرزای هورامی در سال 13۳۵در هورامان تخت(روستای کماله) به دنیا آمد. تحصیلات علوم دینی را در شهرها و روستاهای کردستان به اتمام رساند سپس به امامت جماعت در روستاهای اطراف سنندج مشغول شد و در کنار تدریس در مدرسه علوم دینی تحریر کتاب «سه وزه ی کوسالان» را به پایان رسانید.که این کتاب مجموعه ای از اشعار وی در سالهای 62-1350میباشد و آن را در خرداد سال 1362 انتشار داد.ونیز کتاب « ده وله تنامه  و روله بزانی » ملا خدر رواری را به چاپ رسانید . همچنین کتاب ارزشمند سراج الطریق اثر مصنف چوری(ملا ابوبکر) را تصحیح و چاپ نمود.وی هم اکنـون در صدا و سیمای کردستان در بخش رادیو هورامی مشغول به فعالیت هستند و نیز قصد انتشار دومین مجموعه شعر خود به نام «زه ردی خه زان» را در سالهای آتی دارند1. « قطعه شعری از میرزای هورامی » :           «وه هه ورامان دا»

وه هــــه ورامـان دا وه هـــه ورامــان دا          ئه ی دلَ سه فه ر كه ر وه هه ورامان دا

 

خسـوس جه فه سلـــَـی نه و وه هاران دا      سه رشاخ سه ركه مه رسه ركوَساران دا

 

هــــاژه ی وه رواوان نـــه گــــوَلاوان دا              ده نگـــــی كنـــا لــه يـل پوَلـــی لاوان دا

 

نه ك ته نيـا دلـَـیَ بـه لـَكـــو هــــه زاران       مه بان شه يدا ومه س فه سلی وه هـاران

 

زه مــزه مــه ی شــادی ئاهه نگـی يـاران            ته رِكه ران گه رده ن به قه تره ی واران

 

پـه رِكه را كوَلـَـیَ سـه وزه وسه يده ران         چــوون بــاوی قـه ديم ياسای حه يده ران

 

سه رله ته ره ی  شه وق خوَل مدا به ناز           بـــه گـــرمه وهـــه را ته يـر مدا په رواز

 

ئه رپه ی رِاگه ی حه ق وه رپه ی سيرانه ن     «مَجمَــــعُ البَحرَيـــــن» رِای هـــوراما نه ن

 

په ی رِه فعی خه مان شاخش رِه فيـَـعه ن       په ی درونـی تنگ خاكش وه سيـَـعه ن

 

شه رته ن ميرزايی چوون كوَسار گه ردان         بـــه يوَ بگـَـيلـَـوَ شـــاخ وو كوَو هــه ردان

از مجموعه ی شاعران هورامان (صیدی)

از مجموعه ی شاعران هورامان (صیدی) 

 بنابرنظربرخی محققین صیدی تخلص دو تن از شعرای هورامان بوده که یکی در قرن دهم هجری قمری میزیسته و دیگری در قرن سیزدهم.طبق این نظریه صیدی اول،نامش سید محمد صادق فرزند سید علی است که اشعارش به لهجه ی هورامی قدیم بوده؛اشعاری ملمع(هورامی- فارسی،هورامی-عربی) نیز از او به یادگار مانده است و اشعاری نظیر شعر زیر را منسوب به او میدانند:

 

ئه ز هورومون مکانم بی و ولاتم      سروپیری خوای که رده ن خــــه لاتم

به رو درویش لوو سه یرو وه لاتو      نه نیشتو هیچ وه لاتی نه ، نه ساتم

 

معنی شعر : وطن من هورامان ، سرپیر است و همه جا گشته ام جایی طاقت و آرام نگرفتم (مگر روستای سرپیر)

این گروه محققین نام صیدی دوم را ملا محمد فرزند حاج سید محمود میدانند که به سال 1195 هجری قمری درروستای خانگاه از توابع پاوه متولد شده و برای ادامه تحصیل به هورامان تخت رفته وازآنجاهم راهی عراق شده و در آنجاتحصیلات علوم دینی خود را تکمیل نموده،سرانجام به هورامان تخت برگشته،به کار تدریس پرداخته و دیوان شعری به لهجه هورامی جدید نگاشته است،در آخر هم به سال 1265هجری قمری در روستای سرپیر از توابع هورامان تخت از دنیا رفته است.

اما تا آنجا که من از برخی مردم هورامان شنیده ام صیدی تخلص یک شاعر بوده و نه دوشاعر(خواه ملامحمد سلیمان باشد یا سید محمد صادق)ودیوان شعری داشته به لهجه ی هورامی قدیم،منتها چون فهم آن دشوار بوده دیوانی دیگر به لهجه ی هورامی جدید نوشته است که متاسفانه دیوان قدیم از بین رفته وفقط اندکی ازاشعارآن دراذهان مردم هورامان مانده است.ولی دیوان جدید وی تاامروزباقی است.

بنابرنظردوم،صیدی درهردودیوان شعری قدیم و جدیدش از علاقه اش به روستای سرپیر و نیز عشق به معشوقی واحد سخن رانده است.

 

شعری از دیوان صیدی : چون کوی عه ودالان

 

چون کوی عودالان،چون کوی عودالان        کون؟کوی دلگیر چون کـــــوی عودالان

 کابه ی مقصوده ن په ری نه و هالان         پــه ی وایه ی مراد وه نه ش مه لالان

جــای شه و بیداران،سحرلانـــــانه ن         تکیـه گای خاسان ، هفت عودالانه ن

هر هفت عودالان قطبـــی روی زمین         چــــون اصحاب الکهف دایم غارنشین

مسکن شا گرته ن،بـــــه و بلند کووه         «یــا مــن هو»شانه ن،هر رو جه نووه

هـا نه پای ئه و کو،رندان چون پــــری       گشت آماده ی حوسن،شوخی و دلبری

یا هفت عــودالان ، کوی به رز و بلند         دیده ی بـــــه د پیتان نـــه یـــاونو گزند

صیدی تاسه ی سخت دوری یارشه ن       نـــه آرام،نـــه صـــبر،نـــه قـــرارشـه ن

یا عودال صیدی،هـــاوار وه تــوشـه ن         دیده ش به دیدار،یار که ری ره وشه ن 

سقراط حکیم

خانه ای می ساخت سـقراط حكـیم                       گـرد وی از خلـق غـوغـایـی بخـاست

هر كسی از خـانه اش عیبـی گرفت                      این ز خردی و كجی و آن كمّ و كاست

فیلسوف از این سخن خندید و گفت                      دوستان ، این خرده گیری ها خطاست

كـاشكــی ایــن كلـبــه نـاچیــز مـن                       پـر تـوانستــــی شــد از یــاران راسـت