نامه یک معلم دربند...
 
به نام آزادی

بچه ها سلام،

دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات

 شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید 

روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با 

شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » 

همه وجودم را میگیرد . 


کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی 

مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را 

همراه زلالی چشمه روستا  به دست فراموشی میسپردیم ، کاش 

میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به 

نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس 

درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر 

سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره 

ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده

، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری 

میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر 

را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم 

که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری 

نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه 

سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک 

جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و 

شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .


کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه 

الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می 

سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و 

میرقصیدیم و میرقصیدیم .


کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و 

شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در 

آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و 

آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش 

میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، 

همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی 

مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.


میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان 

پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین 

چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما


فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان 

امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده 

خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با

چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین 

بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود 

تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت 


خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل 

بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .


پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید 

، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » 

گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به 

لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای 

سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » 

باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس 

عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .