•  
  • فرزاد کمانگر در نامه ای که به تازگی از زندان نوشته بود چنین گفت: و باز در هزاره سوم مرگ و اعدام ادامه دارد ، اعدام یک سناریوست و این سناریو بازیگر نقش اول می خواهد ، بازیگرش «انسان » است ، اشرف مخلوقات ، شاهکار آفرینش از جنس من و شما و عده ای که خود را مالک جان او می دانند و سناریو را نوشته اند ، آگاهانه دور میزی می نشینند ، خیلی ساده به سیگارشان پوک میزنند ، چایشان را می نوشند و آگاهانه کاغذی را امضا میکنند تا حق حیات را از انسانی سلب کنند، به همین سادگی . تصمیم گرفته می شود جوانکی نحیف ، سفید ، سیاه ، زرد ، شرقی …. را کشان کشان به سوی چوبه دار می برند ، گویی جای کسی را تنگ کرده باشد . آگاهانه طنابی بر گردنش می آویزند و دست و پا زدن او را آگاهانه می نگرند به همین زشتی و سادگی . چه تهوع آور است لبخندی که بر لبانشان می نشیند . چه ترسناک است که سکوت بهتی را پس از شنیدن خبر اعدام یا کشته شدن یک انسان میشنویم و باز هم سکوت میکنیم و چه زشت و نفرت انگیز است قرنی که در آن هنوز چوبه دار خواب از چشمان مادری نگران می رباید .از آغاز خشونت ، خشونت آفریده است و مرگ ، مرگ آفریده است . و گفتگو صلح و دوستی و برادری به ارمغان آوریده است . از ابتدا در سرزمینی که باروت بوی غالب است ، بوی بنفشه مشام کسی را نوازش نداده ، آسمانی که در آن نسیر گلوله شنیده می شود عرصه پرواز کبوتر نخواهد شد . سنگی که سنگر می شود ، هیچ گاه پایه و ستون خانه ای نخواهد شد به همین سادگی . گلوله خشونت می آفریند و خشونت مرگ و تک صدایی و زندان را بر جامعه تحمیل می کنداعدام و خشونت آغازی برای زایش مجدد خشونتی دیگر است به همین سادگی . کاش این هفته ، این چند ماه ، این چند سال همه اش یک خواب باشد . کاش اعدام یک خواب یک کابوس گذرا باشد . به همین سادگی ، کاش یک خواب باشد ، یک خواب ، به همین سادگی
  •  
  • -----
  • شب/ شعر / شکنجه ..... اثر دردناکی از فرزاد در زندان: با صدای شلاقشان که آن را ذوالفقار می نامیدند/ به اندیشه فرو می رفتم ... وای ...وای ... با هر ضربه ذوالفقار سالها به عقب بر می گشتم ... به عهد قاجار / به مناره ای از سر و گوش و چشم / به دهه هیتلر / به عصر تاتار و مغول و بربر / و باز هم آنقدر می زدند که به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم می رسیدم / اما باز درد تمامی نداشت / بی هوش می شدم و ساعتی بعد باز در سلولم به دنیا می آمدم / و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن می کردم/ وشعری مرا به خود می خواند / پس دریافتم که دست و پا زدن اولین نشانه زندگی است / فردا شب باز هم صدای شلاق بود باز هم صدای درد / یکی می زد بخاطر افکارم / دیگری می زد بخاطر زبانم / سومی می پنداشت امنیت ملی را بخطر انداخته ام / و چهارمی می زد تا ببیند صدایم به کجای دنیا می رسد! / باز هم شب است .../ بخواب ای گل نه اینکه وقت خوابه ... بخواب ای گل که بیداری عذابه

  •  

  •  
  • ------------------
  • نوشته های کمانگر را خیلی دوست داشتم .امسال هم دقیقا همون پست پارسالم را تکرار می کنم.امیدوارم یادش جاودانه باشه.

  •  
  • -------------
  • تاریخ داره رقم می خوره از طرفی این همه فشار و بی عدالتی از طرفی ناتوانی ما برای نگه داشتن آدمها تو دنیا.از ما فقط و فقط دعا برمیاد و هیچ.
  • خدایا پیر سالخورده استوار ایران را به سلامت نگهدار.